نه «پراید» ماشین می‌شود نه «شورای فامیلی» شورا!

بنظرم هم ژیان زمان خودش ماشین بود و هم باجناق را میشود فامیل بحساب آورد. بنظرم اگر بخواهم این ضربالمثل را با رفع ایراد به روز کنم میشود گفت …

سعید حسین‌پور

بهار سال ۹۲ بود و روز شورا و ریاست جمهوری. پشت فرمان بودم و به اتفاق عیالم به سمت یکی از مساجدی که صندوق اخذ رای بود میرفتیم. در ذهنم اسامی افرادی که برای مناسب میدیدم را مرور می‌کردم و انگار که شهر با رای من معجزه‌ای بخود خواهد دید حس مسئولیت شهروندی عجیبی داشتم. ناگهان صدای برخورد و تکان مختصری به خودم آمدم. خودروی پرایدی حین خروج از پارک بدون رعایت حق تقدم به گلگیر جلوی پراید من کوبیده بود.
پیاده شدم.. قسمتی از گلگیر داغان شده بود ولی ناچار بودم با راننده سازش کنم و بیخیال افسر و کروکی و خسارت شوم این هم شانس من بود که با فامیل زنم تصادف کردم.آخر در شهر من همه با هم فامیل اند!
خلاصه به محل صندوق رسیدیم، بیرون مسجد عده زیادی جمع شده اند.کمی جلوتر رفتم، فک و فامیل کاندیداها خیابان منتهی به مسجد جنب و جوش خاصی دارند.چشمشان به من که می افتد نگاهشان نگاه شکارچی به شکار است. یک نفر زرنگی میکند و زودتر از بقیه به سراغم می آید.” سلام عامو، په نیست وته؟ ما از صب تا الان ویچه داریم فعالیت ایکنیم، ایطوری نیابو خو” این اولین باری است که جعفر من را عامو خطاب میکند ، او در واقع میخواهد به من یادآوری کند که راه و رسم عاموگری را باید به جا آورم! و جلوی صندوق ها از مردم رای گدایی کنم. جعفر پسرعموی یکی از جوانان کاندیدای شورای شهراست که فامیل دور ماست و کاندیدایی که مطمئنم از نوشتن یک نامه اداری ناتوان است چه رسد به حضور در شورا! در بروشور تبلیغاتی اش در قسمت برنامه ها با ادبیاتی بچه دبستانی نوشته”تسهیل کارهایی که مردم در شهرداری دارند! ” و من مانده ام استفاده از کلمه تسهیل را چه کسی به او یاد داده است! آخر این کلمه از ادبیات چهارم دبستانی کمی فراتر است! با جعفر که خداحافظی میکنم و چند قدمی دور میشوم صدایی از پشت به من خطاب می‌کند. «جناب مهندس ، ارادتمند، ما نه اصلا نیبینی هو” برمیگردم تا صاحب صدا را ببینم. او هم برادر یکی از همین تازه مهندس های جویای نام یا بهتر بگویم جویای کار است! که اخیرا مقاله ای هم در باب مبلمان شهری در سایت های محلی نوشته(البته اگر کپی و پیست را هم از اقسام نوشتن به حساب آوریم!). همیشه دم انتخابات که میشود ، همه به اصطلاح کاندیداها ناگهان صاحب قلم و اندیشه و تئوری پرداز میشوند و شروع میکنند به نقشه کشیدن برای شهر و رویاپردازی های خام و گفتن از مبلمان شهری و راههای کسب درآمد از گردشگری و مقابله با ریزگردها و چه و چه ، بی آنکه از مکانیسم های دخل و خرج شهرداری و روش جذب بودجه سر دربیاورند یا عرضه ی جذب اعتبار و سرمایه گذار برای شهر داشته باشند یا در تلفن همراهشان حداقل شماره چهار تا مسئول استانی را داشته باشند حالا ارتباط نزدیک پیشکش.یکی از همین کاندیداهای ناآشنا به اختیارات شورا در شعارهای انتخاباتیش وعده ی اشتغالزایی و رفع بیکاری داده! یکی نیست بگوید آخر پدر آمرزیده دولت با همه دبدبه و کبکبه در حل معضل بیکاری مانده بعد تو یه الف بچه… بگذریم، وارد حیاط مسجد که میشوم یکی دیگر از فامیل های کاندیداها سراغم می آید. او که فرهنگی محترم و با پرستیژی است اما تعارف را کنار میگذارد و با خنده جلوی جمع بلند میگوید”آقا مو وه هر که ری بزنم وی مهندس لازم نی ری بزنم خوش ماشلا آدم شناسه، دونه باید وه کی رای بیه! ” . روز انتخابات پرستیژ و کلاس نمیشناسد باید لخت شد و به میدان آمد و رای جمع کرد و از پرستیژ برای فامیل خرج کرد.والا انگ بی غیرت بودن به آدم میچسبد ! خلاصه من .مانده ام در برابر این جملات حماسی درتعریف و تمجید از خودم چه کنم،آخر تا بحال اینقدر در معرض تحویل گرفتن جمعی قرار نگرفته ام . جالب اینجاست که مامورین انتظامی دور همی مشغول گپ و گفت اند و کاری بکار جولان این جماعت ندارند ، شاید بخاطر نبود عزم قاطع مسئولین بالاتر ناچاراند این دوپینگ انتخاباتی را ندید بگیرند و خود را به دردسر نیاندازند. آنچه من از این بظاهر انتخابات می بینم یک رقابت و وزن کشی فامیلی و ای است و نه انتخابات. آنطرف تر اما صحنه جالب تری است و بقول معروف این دیگر آخرش است، مادر یکی از همین کاندیداها قرآنی زیر چادر دارد و زنها را قسم میدهد تا به پسرش رای دهند. زن‌ها هم در منگه گیر کرده‌اند، هر کس قسم نخورد لابد نمی‌خواهد به پسر او رای دهد و اینطوری است همه در «ری درمونی: می‌مانند و به ناچار دست روی قرآن میگذارند. عیالم از سر بجا آوردن ادب به سمت خانم ها که همه از آشنایان هستند و کمی آنطرف تر از درب ورودی مسجد ایستاده اند میرود.نگران او هستم که مبادا ناچار شود دست روی قرآن بگذارد.هر چند میدانم اینکار را نخواهد کرد..زنها به گرمی از او استقبال میکنند .مادر قرآن بدست که خوب زنم را میشناسد و میداند حاضر به قسم خوردن نیست با ابتکار جالبی دست عیالم را میگیرد و روی قرآن میگذارد و چیزهایی میگوید که من نمی شنوم فقط یک کلمه را بلند می گوید؛ «عامه جونی قربونت برم…» بهرحال اینجا همه باهم فامیل اند.
سر صندوق که میرسیم ردیفی از افراد پشت میز نشسته اند و هر کدام فک و فامیل یک کاندیدا .بهر حال در شهر من همه با هم فامیل اند. شناسنامه من را میگیرند تا روال اخذ رای طی شود. دست اندرکاران پشت میز نگاه ها و لبخندهای معنی داری با من رد و بدل میکنند و با چشمانشان حرف میزنند تا هنگام نوشتن اسامی کاندیداهای آنها را فراموش نکنم.عیالم کمی گرفته بنظر میرسد.حدس میزنم از اینکه به زور قسمش داده اند شکه شده است.
خلاصه تعرفه رای بدستم میرسد..مانده ام چه کنم، یک هفته ای است در کوچه و پیاده رو همه ی این کاندیداهای خیابانگرد به من رو انداخته اند. از سر خیابان هم تا اینجا که معرکه عاموگری و مادران قرآن بدست ما را اسیر کرده است.
مجبورم عدالت را رعایت کنم تا شرمنده هیچ کس نباشم…چند لحظه ای است که خودکار را روی برگه گرفته ام و به اصطلاح تمارض به نوشتن اسامی می کنم .کمی بعد تعرفه سفید تا شده را به صندوق می اندازم. و برای گرفتن شناسنامه به سمت عوامل میروم و لبخندهای مشقی تحویلشان میدهم تا باورشان شود به کاندیدهای آنها رای داده ام.همان کاری که از درب مسجد تا محل پارک ماشینم میکنم.
سوار ماشین شدم و از پارک بیرون آمدم.عیالم هم از زنها خداحافظی کرد و سوار شد.تا الان هیچ حرفی در مورد رای دادن نزده ایم.سکوت را میشکنم و خطاب به عیالم می‌گویم, «مو که سفید دام». او می‌خندد و میگوید «مو هم!». شهر من همیشه در گرفتن بودجه سیاه بخت بوده است و من خوب میدانم این رای سفید ، شهر من را سیاه بخت تر خواهد کرد..شورای شهر من از وجود رجال سیاسی همیشه بی بهره بوده است و وقت اعضای شورا صرف رسیدگی به دعواهای زن و شوهرها میشود.آخر توی شهر من همه با هم فامیل اند.
بهرحال فردایش نتایج اعلام شد. درست است که همه با هم فامیل اند اما برخی ها با هم فامیل‌تراند و فامیل های فعال در صندوق ها، انتخابات را برده اند و پیروز شده اند. شاید لازم باشد تمهیدی اندیشیده شود و در عمل بیاید و این معرکه گیری فامیلی و راهزنی انتخاباتی در روز رای، بساطش جمع شود. هر چند که بسیار دور از ذهن بنظر میرسد.
حال با گذشت چهار سال که دفتر خاطراتم را مرور میکنم میبینم اعضای این شورای فامیلی، امروز زمین سوخته ای تحویل مردم داده اند تا هیچ نخبه سیاسی و اقتصادی حاضر به کاندیداتوری نباشد، شهرداری ورشکسته است و پول رفتگرها را هم ندارد. با گذشت چهار سال ، پراید من هم هنوز همان پراید روز انتخابات است..البته رنگ و رو رفته تر.نمیدانم چرا قدیم میگفتند ژیان ماشین نمیشود. بنظرم هم ژیان زمان خودش ماشین بود و هم باجناق را میشود فامیل بحساب آورد. بنظرم اگر بخواهم این ضربالمثل را با رفع ایراد به روز کنم میشود گفت که نه پراید ماشین میشود نه شورای فامیلی شورا!


*کارشناس علوم اجتماعی


منبع : کبنانیوز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *