طنز / افسانه جمو؛ شیرین ترین شوری

همش از این میسوختم که ۳ تا پسته کامل تو پلاستیکم بود که اگر طمع زیادی نبود میتونستیم هر نفر یه پسته کامل بخوریم. …

خبر رسان؛

گروه طنز – محمد سلیمی‌راد -قسمت ششم؛

گروه طنز خبر رسان در خصوص مسائل مختلف جامعه و بویژه استان کهگیلویه و بویراحمد مطالبی را به صورت طنز منتشر می‌دهد، این مطالب بدون شک با نقص و ایراد همراه است، مخاطبین گرامی می‌توانند با ارسال مطالب خود نوشتارهای که در پی می‌آید را نقد یا تأیید نمایند.
نزدیک ایام عید که میشد واردات آجیل و پسته تو روستا فراوان بود همه اهالی پولاشونو جمع می کردن چند روز مونده به عید میرفتند از شهر برای ایام عیدشون، آجیل و تنقلات فراوان خرید می کردند. بخاطر مهمان نوازی بی رویه، هیچ یک از اعضای خانواده حتی رنگ آجیل ها رو هم به چشم نمی دید همه در حسرت خوردن دانه ای پسته بودیم. تو اون ایام روستا مملو بود از مهمانان شهرستانی ماها هم عین هویج گوشه ای می نشستیم و آجیل خوردنشونو تماشا می کردیم آنقدر دقیق تربیت شده بودیم که وقتی مهمان ها تعارف می کردند از طرف خانواده با جواب: تازه یه بشقابشه خه اسهال ایگرش، مواجه می شدیم.
بعد از رفتن مهمان ها، ته مونده آجیل ها تو هفت چمدون با قفل های کتابی مخصوص مومیایی می شدند و تلاش برای دستیابی، کاری عبث و بیهوده بود . حسرت خوردن دانه ای پسته تو دل هممون مونده بود. یه روز جمو رو دیدم که مشتش پر از پوست پسته هست و تو محل داره رژه میره بهش نزدیک شدم چشمامو به هم مالیدم ولی ظاهرا همه چی سر جاش بود با بچه محل ها دورش جمع شدیم که راز بدست آوردن این همه پسته رو بدونیم یهو دیدیم چند پوست پسته گذاشت تو دهنش و بعد از چند ثانیه تفشون کرد.
به هر نفر چندتا پوست پسته داد میذاشتیم زیر زبونمون و مزه می کردیم شوری پوست پسته شیرینی خاصی برامون داشت با چند بار مزه کردن شوری از بین میرفت و به ناچار می انداختیم دور. با جمو همراه شدیم تا منبع پوست پسته ها رو کشف کنیم بعد از طی کردن مسیری نسبتا طولانی به محل جمع آوری زباله های روستا(تلک دونی) رسیدیم همه بسیج شدیم زباله ها را کنار می زدیم به دنبال پوست و شااااید دانه ای پسته. جمو با تجربه زیادش حتی میدونست هر زباله ای مربوط به چه خانواده ایه هر خونه ای مهمونش بیشتر بود میرفت سراغ زباله هاش و با دست پر بر می گشت ماها هم تک و توکی نصیبمون میشد. با اولین پلاستیکی که باز کردم متوجه شدم مربوط به کل رباب زن بیوه همسایمون بود که هفتاد سال سن داشت و محال بود بتونه حتی یه دونه پسته بخوره چندتا فحش نثارش کردمو زباله هاشو ریختم دور سهم رولا هم پلاستیک خونه بی طلعت بود که هفته پیش دوقلو زایید و همه محتویاتش کثیفی بچه بود. هرسه با دقت مشغول جستجو بودیم گاهی ته پوست بعضی از پسته ها مقداری پسته مونده بود که با زحمت زیاد موفق به خوردنش می شدیم و تا حدودی روحمون شاد می شد. دیدن پسته کامل از محالات بود و البته غیر ممکن هم نبود جمو یکی از بسته ها رو آورد بالا و گفت: یه همی مهمونلش بهبهونی چی و تیه نوابیه بین ونظرم پستیله وا پوس خردن. خلاصه اندازه چند روزمون پوست پسته ذخیره کردیم و تو مدرسه جلوی بچه ها پز می دادیم همه متعجب از اینکه این همه پسته رو از کجا آوردیم غافل از اینکه ما فقط پوست پسته مزه می کردیم آنقدر هم مزه کرده بودیم که نوک زبونمون زخم شده بود.
از آنجایی که پسته های تلک دونی محله خودمون تموم شده بود قرار شد به تلک دونی محله بالا پاتک بزنیم و برای روزهای آیندمون ذخیره کنیم سر ظهر بهترین موقع برای اجرای عملیات بود سگ پر نمیزد با جمو و رولا و با در نظر گرفتن همه جوانب احتیاط هجوم بردیم به تلک دونی.
همه تمرکزمون رو زباله ها بود من با پلاستیک بزرگی که در دست داشتم مسئول انبار کردن پوست پسته ها بودم بچه ها مشت هاشون که پر میشد میاوردند و تو پلاستیک من خالی می کردند همین طور که داشتیم جمع می کردیم و جلو می رفتیم یهو دیدم حدود ۱۶تا پای ردیف شده مث تیم فوتبال با ذخیره هاشون جلوی چشمم ظاهر شد آروم سرمو بلند کردم دیدم همه بچه های حوزه استحفاظی تلک دونی، بالای سرم ایستادند برگشتم دیدم جمو و رولا کاملا تسلیم، گوشه ای نشستن. دوست نداشتم به این راحتی تسلیم بشم زحمت زیادی کشیده بودیم اندازه یه هفته پوست جمع کرده بودیم هیچ کاری از دستم برنمیومد بچه ها کم کم داشتن بهم نزدیک می شدند که ناخودآگاه با هرچی توان داشتم پلاستیکو پرت کردم تو هوا. بارانی از پوست پسته رو سرمون ریخته شد پوست ها با تابش تلالویی از نور خورشید مث دانه های الماس تو هوا معلق بودند و آرام آرام تو سراسر تلک دونی کمین می کردند همه نگاه ها به آسمون خیره شوه بود پوست هایی که اطرافم میرخت رو با پا روشون می کوبیدم که قابل مزه کردن نباشن بعد نشستم، دستامو گذاشتم رو سرمو آماده کتک خوردن بودم که دیدم بچه ها مث مور و ملخ ریختن تو تلک دونی و شروع کردند به جمع کردن. با اشاره به جمو و رولا آروم جیم زدیم، مایوس و با دست خالی برگشتیم به محله خودمون. همش از این میسوختم که ۳ تا پسته کامل تو پلاستیکم بود که اگر طمع زیادی نبود میتونستیم هر نفر یه پسته کامل بخوریم.
مزه کردن شوری پوست پسته، از شیرین ترین روزهای کودکیم بود.


*قسمت دوم؛ مجموعه «افسانه جمو» میم دردسر ساز [کلیک کنید]

*قسمت سوم؛ انتخاب اصلح و نقش «جَمو»[کلیک کنید]

*قسمت چهارم؛ جمو و بازی «دربی»[کلیک کنید]

* قسمت پنجم؛ خ سوزوکی [کلیک کنید]


منبع : کبنانیوز